ما خانوادگی همینطور بودیم. یک روز که داشتیم راه میرفتیم، بی خبر پاهایمان کنده میشد و به زمین میافتادیم و از آن به بعد بی پا میشدیم. پدرم حدودا شصت ساله بود که یک روز موقع برگشتن از سر زمین، درست جلوی در خانه زمین خورد و بی پا شد.
خواهرم ازدواج کرده بود و یک بچهی کوچک داشت که موقع آب آوردن از چاه بی پا شد.
عمهام دقیقا بیست نوبت زمین خورد تا دفعهی بیست و یکم بی پا شد.
مادربزرگم در طول عمرش خیلی زمین خورد و هر بار فکر میکردیم این بار دیگر بی پا میشود، ولی او هیچوقت کاملا بی پا نشد. اواخر عمرش لنگ میزد، اما هیچوقت بی پا نشد. شاید بخاطر اینکه عضوی از خانوادهی ما نبود. یعنی اگر بخاطر ازدواج با پدربزرگم نبود، هیچ نسبت دیگری با ما پیدا نمیکرد.
من هم منتظر بودم یک روزی بی پا شوم. در دوران کودکی و نوجوانی که نشانهای از بی پا شدن نشان ندادم. کم کم خیال میکردم این نفرین خانوادگی نصیب من نمیشود. البته خوشحال نبودم. چون بی پا شدن مزایای خودش را داشت.
پدر پدربزرگم یک سنجاقک بود. البته نه یک سنجاقک تمام وقت، ولی هر وقت دلش میخواست میتوانست تبدیل به سنجاقک شود و بپرد. در دوران او بود که نفرین بی پا شدن گریبانگیر خانوادهی ما شد و بجز خودش، تمامی دخترها و پسرهایش هم بی پا شدند. همهی نوههای پسریاش که پدر و عمهی من هم جزیی از آنها بودند، بی پا شدند. همهی نبیرههایش که خواهرم را هم شامل میشد، بی پا شدند. این نفرین فقط از پدر به فرزند میرسید. یعنی خواهرم بی پا شد، ولی میدانست که بچهاش دیگر بی پا نمیشود.
پدر پدربزرگم بعد از بی پا شدن دیگر نتوانست هر وقت دلش میخواهد سنجاقک شود. ولی وقتی دقیقا نود سال داشت، تبدیل به سنجاقک شد و برای همیشه رفت. سنجاقک شدن دائمی آن هم آخر یک عمر دراز، از همان مزایای بی پا شدن بود. اهالی خانوادهی ما بعد از بی پا شدن مدت زیادی زندگی میکردند. پدر پدربزرگم نود سال نفس کشید، پدربزرگم صد و نه سال.
پدربزرگ صد و نه سالهام را هیچوقت ندیدم، چون پدرم سی و یکمین فرزندش بود و در نود و هشت سالگی او به دنیا آمد. پدربزرگم را هیچوقت ندیدم، اما پدرم همیشه سنجاقک شدنش را برایم تعریف میکرد.
خود پدرم دائم روری دیوار خط میکشید تا معلوم شود تا زمان سنجاقک شدنش، چند سال عمر میکند. مطمئن نیستم، اما احتمالا آرزو داشت بیشتر از پدر صد و نه سالهاش عمر کند.
خواهرم که در مقیاس سنی خانوادهی ما هنوز یک بچه محسوب میشد، میدانست به این زودیها سنجاقک نمیشود؛ بنابراین دائم غصه میخورد و به پاهای گم شدهاش نگاه میکرد. بچهاش هم دائم نق میزد که او هم میخواهد سنجاقک شود.
من نگران سنجاقک شدن نبودم؛ بلاخره دیر یا زود داشت، ولی حتمی بود. نگران این بودم که نکند بی پا نشوم. چون در آنصورت دیگر سنجاقک که نمیشدم هیچ، بدتر از آن هویتم زیر سوال میرفت. من که هیچوقت مادرم را ندیده بودم. بنابراین وقتی دیگر کم کم داشت برای بی پا شدنم دیر میشد، دائم غصه میخوردم که نکند بچهی سر راهی یا همچین چیزی باشم.
پدرم دائم سعی میکرد دلداریام دهد، چون خودش در شصت سالگی بی پا شده بود؛ میگفت او هم در سن من که بود، همین فکر و خیالها را میکرده؛ ولی از یک زمانی به بعد این قضیه را فراموش کرده و عاقبت هم معلوم شده نگرانی دوران جوانیاش بی مورد بوده است.
البته دلداری پدرم چندان دردی از من دوا نکرد؛ چون وسط یکی از همین صحبتها بود که در سن هشتاد و یک سالگی، درست جلوی چشمم سنجاقک شد و از پنجره بیرون پرید.
*
فکر کنم نبرد هشتاد و هشتم یا هشتاد و نهم بود. تمامی کوهپایههای جنوبی سوخته و سیاه شده بودند. رودخانهی شرقی و غربی را بند آورده بودند و علفهای خشک پای کوه، با اولین جرقه گر گرفتند و خاکستر شدند.
دو پسر فرماندهی ارشد که جناح چپ و راست را هدایت میکردند، همان روزهای اول نبرد دستگیر شدند و غروب روز بعد، اسبها جنازههای بی سرشان را کشان کشان به اردوی ما برگرداندند. از همان موقع فرمانده ارشد ناپدید شد. خیلیها میگفتند از غصه خودش را از لبهی کوه به پایین پرت کرده است. بعضی میگفتند با چشمهای خودشان دیدهاند که پشت اسب پریده و به سمت شمال دور شده است. و بعضی میگفتند همان دور و اطراف مخفی شده و خودش را به شکل یک سرباز عادی درآورده است تا سرنوشتاش مشابه سرنوشت پسرانش نشود.
من از نبرد پنجاه و سوم به بعد، ارتقای درجه گرفته بودم و حالا ارشد پیکهای لشکر جناح مرکز بودم. ارشد پیکهای جناح راست مرده بود و ارشد پیکهای جناح چپ پیرمردی بود که چشم دیدن من را نداشت. اوضاع نبرد اصلا خوب پیش نمیرفت. میترسیدم نکند بعد از هشتاد و هشت یا هشتاد و نه نبرد، این بار شکست بخوریم و به تاراج برویم.
در طول هشتاد و هشت یا هشتاد و نه نبرد به سمت کوهپایهها عقب نشسته بودیم و اگر در این یکی شکست میخوردیم، دیگر نمیتوانستیم در مقابل عبور آنها از کوه مقاومت کنیم.
مسئلهی مهم در این بین همین عبور از کوه بود. هر کس که عضو لشکر میشد، ازش تعهد میگرفتند به قیمت خونش هم که شده نگذارد کسی از کوه عبور کند. البته توضیح نمیدادند آنطرف چه خبر است و کسی هم حدسی نمیزد و از ماجرا سر در نمیآورد.
اینکه لشکر ما برای جلوگیری از عبور از کوهی که حتی خودش هم نمیدانست پشتش چیست اینطور نابود شود، آنقدرها هم ناراحت کننده و تراژیک نبود. بلاخره یک لشکر برای نابود شدن ساخته میشود. حالا چه دلیلش قابل فهم باشد چه نباشد.
نبرد روز به روز شدت بیشتری میگرفت. آنها زورشان بیشتر بود و فکر میکردند اگر لحظهای فرصت نفس کشیدن به ما بدهند، خودمان را جمع و جور میکنیم و امکان دارد به هر ترتیبی که شده، برای بار هشتاد و هشتم یا هشتاد و نهم هم نگذاریم پیروز شوند.
ما مثل رودخانهای بودیم که سرچشمهاش را بند آورده باشند. جریانمان دائم کمتر و کمتر میشد. داشتیم خشک میشدیم.
روز هفتم، یا هشتم یا شاید هم نهم بود. من افتادم زمین و بی پا شدم.
از آنطرف داشتند به ما حمله میکردند.
نمیدانستم خوشحال باشم یا نه.
من اصیل زاده بودم.
اما احتمالا سه یا چهار دقیقهی دیگر زیر دست و پا میماندم و میمردم.
همان موقع بود که او ظاهر شد.
ظاهر شد که، یعنی هوا ناگهان هرم برداشت. مثل یک روز داغ تابستانی، هوای جلوی صورتم موج میخورد و دنیا از پشت آن کج و معوج دیده میشد.
بعد یک لحظه او نبود، و لحظهی بعد پیکر سیاهپوشش بالای سرم ایستاده بود.
البته من تعجب نکردم. دیگر از سنجاقک شدن پدرم درست جلوی چشمان خودم که عجیبتر نبود.
مرد شمشیری به دست داشت، ولی نیام آن را به کمر نبسته بود. انگار این شمشیر را یک لحظه قبل از ظاهر شدن، از میخ دیوار کنده باشد.
مرد نگاهی به دور و برش انداخت و چند بار پلک زد. بعد چشمش به لشکر روبرو افتاد که داشتند همینطور مثل سیل جلو میآمدند.
شمشیرش را بالا برد و فریاد زد: «به نام فرشتهی سپیدبال!»
و به جلو حمله برد.
حیف که بقیهاش را ندیدم.
چون همان لحظه تیری ناغافل به قلبم خورد.
سنجاقک شدم و پریدم.
...........
این فصل رو از خودمون (یعنی س.صها) الهام گرفتم. آخه ما همهمون همینطوری هستیم. یه روز که داریم راه میریم ناخودآگاه میخوریم زمین و بی پا میشیم ...